اردیبهشت ۰۵

با سلام خدمت همه دوستان عزیر و علاقمندان به لاست .

در حال حاضر که این تاپیک شروع میشه شش اپیزود از لاست گذشته و داستان به جایی رسیده که میتونم موضوعی که مدتها در ذهن داشتم رو به یک تاپیک تبدیل کنم و بتونیم با هم درباره اون صحبت کنیم . بخصوص که اپیزود فردا صبح بناست یکی از اپیزودهای تعیین کننده لاست باشه .
ایده ای که مطرح میشه فقط نظر شخصی بنده است و حسی که نسبت به یکسری مسائل در جزیره دارم که ممکنه هیچ وقت نمایش داده نشه و برخی از اونها برای همیشه از خاطر سازندگان بره و یا واقعیت اصولا چیز دیگه ای باشه . از این طرح طرفداری نمی کنم . اما خوشحال میشم نظر دوستان رو بدونم . حتی اگه ۱۰۰ درصد مخالف باشه . پیشاپیش متشکرم .

در این تاپیک میخوام دوستان رو به فصل یک داستان ببرم و دقیقا به اپیزود یکم داستان . جایی که یک هواپیما در جزیره سقوط میکنه .
اما باید ماجرا را ازمدتها قبل تراز سقوط هواپیما شروع کنم .
دو مرد …

داستان ما از خیلی گذشته شروع میشه .ازجایی دور و محلی که دو نیروی با ضدیت کامل در آن روزگار میگذراندند . این دو که یکی با رنگ روشن و دیگری با رنگ تیره نمایش داده میشد با هم درگیر یک جدال باستانی بودند . جدالی که هیچ وقت یکی از این دو نمیتوانست در آن بر علیه دیگری پیروز باشد .
چرا که معادله ای در بین بود .
نابودی یکی از نیروها در واقع نابودی طرف دیگر هم بود . موجودیت اینها بدون هم ممکن بود اما منتهی به نابودی یک کلیت . کلیتی که این دو در آن میتوانستند به روزگار خود ادامه دهند .
یکی از این دو کسی بود که روزگار را در آفرینش میگذراند .
دومی امورات خود را به نابودی سپری میکرد .
سالهای سال گذشت . تنهایی این دو دیگر تبدیل به یک موضوع آزار دهنده برای هر دو شده بود .


طرف روشن داستان همیشه با خود فکر میکرد که اگر طرف تیره از این مکان خارج شود , چه بر سر مردمان آزاد زمین خواهد آورد ؟؟
طرف تیره هم با خودش فکر میکرد که چرا درگیر این همزیستی غیر مسالمت آمیز است , او با خود می اندیشید که چرا نباید از این مکان خارج شود و چرا باید روزگار خود را صرف گذراندن وقت با طرف روشن کند .
او خود را نمی دید و نمی توانست درباره خود قضاوت کند . چرا که ذات او ویرانگر بود .
اما طرف روشن که طرف تاریک را میدید میدانست که او از ذات خود غافل است و نمی تواند برآورد درستی از خود در ذهن داشته باشد .
طرف روشن اما میتوانست به خاطر ذات قابل ارتباط ترش با بقیه ساکنان زمین برخورد داشته باشد .
اما او نیز برای زندگی با آنان ساخته نشده بود و گاهی که با دیگر ساکنان زمین مرتبط میشد , متوجه میشد که اینان کاملا متفاوتند و مردمی هستند با نگاهی نزدیک بین و این چیزی نبود که او بتواند برای مدتهای طولانی تحملش کند .
بلاخره طرف روشن ماجرا یک روز این قائده را بر هم زد ..
او تعدادی همنشین برای خود از دیگر ساکنان زمین برگزید و به آن مکان آورد . شاید این اشتباهی بود که نباید هیچ وقت مرتکب میشد . اما طرف روشن تصمیم خود را گرفته بود و باید تبعات آنرا نیز قبول میکرد . از سویی طرف روشن باید میفهمید که طرف تاریک چه برخوردی با دیگر موجودات زمین میکند .
شاید میخواست ببیند که طرف تاریک با این مردم سازش خواهد کرد یا نه ..
آن مکان از هیچ رو شبیه به دیگر نقاط زمین نبود و مردم نمی توانستند به راحتی دیگر مردم جهان در آن مکان زندگی کنند .
طرف تاریک ماجرا با دیدن برهم خوردن قائده به خود قول داد تا نگذارد این مردمان به راحتی به زندگی خود ادامه دهند و از این رو به اجرای آنچه در ذاتش بود پرداخت .
نابودی , نابودی و نابودی …
زندگی برای ساکنان سخت شد . آنها شکایت به طرف روشن بردند که چه نشستی که آن دیگری ما راهرروز بیش از روز قبل نابود میسازد !!
طرف روشن ماجرا اندیشناک شد .. چه باید میکرد ؟ چطور باید امنیت این اجتماع کوچک که دعوتی های خود او بودند را تامین میکرد .
بلاخره راهی به ذهنش رسید . همه آنان را دعوت کرد و به آنان گفت :
– وقت آن شده که از خود مراقبت کنید . وقت آن شده که شبیه دیگر زمینیان زندگی کنید .
اما چگونه این مهم میسر بود ؟
طرف روشن راه را مشخص کرد . باید برای حفظ جان خود شروع به ساختن پناهگاه کنید .
مردم که گلچینی بودند از تمدنهای مختلف و فرهنگهای گوناگون , شروع کردند به ساختن . با معبدی شروع کردند که بر روی چشمه زیبا و بخصوصی بنا شد . فانوسی ساختند که چراغ راه افراد جدید دعوت شده باشد .
مجسمه ای باستانی ساختند که نماد حضور طرف روشن داستان باشد و از دور دستها دیده شود و در آن اقامتگاهی نیز برای او بنا کردند .
آنها به فرمان طرف روشن داستان بر همه جای معبد داستان این کدورت را نوشتند و جایگاهی نیز برای طرف تاریک ساختند تا شاید او از آنان دلخوش شود و بر آنان رحم کند .
مکانها پشت سر هم ساخته شد و طرف روشن از میان مردم شخصی را به رهبری آنان برگزید . شاید میخواست که مردم خود تعیین کننده سرنوشت خود باشند و خود بر خود صاحب اختیار .
نیروی روشنی فردی را برگزید که رابطی باشد برای ارتباط او با مردمش .
نیروی روشنی همان طور که پیشتر گفتم نمیتوانست مصاحبت طولانی مردم را تحمل کند , پس نیاز به چنین رابطی داشت تا هر دم با مردم روزگار نگذراند .
از دید او هم مردم جهان افرادی عمیق نبودند و باید از آنها دوری میجست .
طرف تاریک اما مدتی بیشتر نتوانست از نابودی آنان چشم پوشی کند و باز ذاتش بر او غلبه کرد و به میان آنها حمله برد .
تعداد زیادی از مردم نابود شدند و به خاک افتادند و اندوه تمام آن مردم را فرا گرفت .
همه جمع شدند و به حضور طرف روشن رفتند که ای بزرگ ما دیگر روزگار برما تنگ شده . دیگر توان ماندن نداریم . در ایم مکان مارا امکان زاد و ولد نیست و فرزندانی که داشتیم را نیروی تاریک از ما گرفت .
برما چاره ای کن و یا مارا اجازه مرخصی بده .
طرف روشن به فکر فرو رفت و عاقبت منبعی از خاکی را نشان آنها داد که وابسته بود به قدرت اتحادشان . این خاک میتوانست تا زمانی که با هم متحد بودند از آنها در برابر تاریکی محافظت کند .
تا زمانی که کارگذار او در معبد آن مکان حضور داشته باشد و تا زمانی که بتواند همه مردم را متحد در این آخرین سرپناه نگاه دارد .
سالها از پی هم گذشتند و مردمان قدیم عمرشان پایان میگرفت و کسان جدیدی به آن مکان آورده میشدند .

وسوسه تاریک …

اما ارباب تاریکی چه شد ؟
او دیگر با اتحاد مردم نمی توانست درمیانشان نفوذ کند و آنان را به خاک افکند . نیروی تاریک روز به روز اندوهناک تر و مغبون تر میشد . چه باید میکرد ؟
او بیشتر از هر زمان دیگری خود را زندانی این مکان میدید . پس تصمیمی گرفت و به سمت ساحل دریا رهسپار شد .
به پای مجسمه عظیم رسید و به دریا نگریست . از آنچه میدید اندوهگین تر شد , در میان دریا کشتی ای دید که آخرین دعوت شدگان طرف روشن در آن بودند . آخرین کسانی که او به آن مکان دعوت کرده بود .
در عزم خود برای آنچه که در سر داشت مصمم تر شد و به نزدیک مردی رفت که بر خلاف او لباسی روشن به تن داشت .
نیروی تاریکی در این زمان برای آخرین بار با طرف روشن ماجرا حجت را تمام کرد و او را نوید فرا رسیدن روزی داد که در خون خود خواهد غلطید .
مرد سفید پوش اما دیگر او را در حدی نمی دید که بتواند کاری از پیش ببرد .
پس به او گفت که منتظر روز انتقام او خواهد نشست و با این حرکت گفته های مرد سیاه پوش را به تمسخر گرفت.
نیروی تاریکی اما انتظار این گفته را داشت . زیرا مدتها بود که مرد سفید پوش را دوست دوران قدیم تنهایی هایشان نمیدید .
پس به او گفت : سرانجام راهی خواهم یافت .
مرد تیرگی ها برای آخرین بار از ساحل دور شد …
او در میان مردم دعوت شده به آن مکان چیز جدیدی یافته بود . برخی از آنها شباهتهای عجیبی با او داشتند . برخی از آنها مانند او بودند و نمی خواستند همه چیز به صلح و صفا بگذرد .
برخی از آنان مانند او نیروی تاریکشان بر نیروی روشنشان غلبه میکرد و این بود که جرقه جدیدی را در ذهن او زد .
چرا او نیز مردمان خود را نداشته باشد ؟
نیروی تاریکی به وسوسه گری پرداخت و با استفاده از نفس تیره بسیاری از همین مردم گروهی را طرفدار خود ساخت .
او در میان مردم طرفدار نیروی روشن شکاف انداخت و کاری کرد که آنان دو دسته شدند و به یکدیگر تاختند .
فساد چنان شد که دیگررهبر نیروهای روشنی را ناگزیر از کمک خواستن از مرد سفید پوش کرد .

مصلحت …

مکان مرموز داستان ما یک سرزمین بزرگ بود که از چهار طرف با آب پوشیده شده بود .
جنگ در این جزیره بالا گرفته بود و آنقدر سهمگین شد که از بناهای آن جز خرابه هایی باقی نماند . مردم آن هر روز نابودی دیگری می آفریدند . یک روز خانه هایشان در کنار صخره ها ویران شد و روز دیگر مقر رهبریشان و دیگر روز نیروهای تاریکی مجسمه بزرگ را به دریا انداختند .
باید چاره ای اندیشیده میشد .
نیروی روشن داستان ما چاره ای ندید جزاین که این نیروی مخوف را به شکلی محدود کند . پس یکی از برگزیدگانش را به نزد او فرستاد . همان فردی که رابط او بود با مردمش و البته فردی که نیروی تاریکی به او عمری طولانی داده بود .
به مردم گفت تا برای زمان مذاکره او کلبه ای در میان جنگل بسازند . جایی که نه قلمرو سفیدی باشد و نه تیرگی .
کلبه ساخته شد و روز موعود رسید .
مرد سیاه پوش و مرد سفید پوش در این کلبه دوباره به هم رسیدند .
صحبت طولانی نشد.
مرد سفیدپوش گفت : تو هیچ گاه نمی توانی آزاد باشی .
مرد سیاه پوش پاسخ داد : چه کسی مرا محدود خواهد کرد .
مرد سفید پوش گفت : ذات تو , همه چیزی که تو هستی نابودی است . پس ذات تو محدودت میکند .
مرد سیاه پوش گفت : ذات تو چیست ؟
مرد سفید پوش گفت : مصلحت . این همان چیزیست که تو را در بند خواهد کرد .
مرد سفید پوش منتظر پاسخ ارباب تاریکی نماند . او به بیرون از محدوده رفت . محدوده ای که طرفدارانش به وسعت زیادی دور کلبه درست کرده بودند , مسیری که هرچند کوچک نیست اما محدوده تاریکیست .
محدوده ای از خاکستر آبی رنگ ..
فریادهای مرد سیاه پوش مو را به تن هر موجودی راست میکرد . اما او محدود شده بود .
طرفداران نیروی تاریک در یک تسویه حساب بزرگ نابود شدند و عده ای انگشت شمار هم توانستند از راهی که نیروی تاریکی در گذشته نشانشان داده بود از جزیره بگریزند .
آنها در قایقی کوچک جزیره را ترک میکردند و در همان حال از نیروی تاریکی میگفتند , از آخرین رازی که او برایشان آشکار کرده بود .
آخرین فریادهای مرد سیاه پوش از اعماق جنگل در میان پایکوبی مردم روشنایی گم شد .

جایگزین …

سالها از پی هم می گذشت . آدمهای مختلفی به آن جزیره آمدند و رفتند . همه جور اتفاقی در این میان می افتاد . صلح , جنگ , دوستی و دشمنی .
مردمی که به جزیره می آمدند از اعماق جزیره چیزهای مختلفی کشف میکردند و روز به روز طالبان این مکان بیش از قبل میشد .
دیگر این مکان شکل قدیمش را نداشت . پرشده بود از تاسیسات آزمایشگاهی , دهکده , اسکله و کلی چیزهای دیگر …
چندین بار نیروی روشنایی مجبور به پاکسازی این مکان از آدمهایی شد که خودش آورده بود و این به ذات آدمها بازمیگشت .
انسانها به گفته نیروی تاریکی , همواره در حال فساد بودند و این روال تمام ناشدنی بود .
نیروی روشنایی می دانست که گفته مرد سیاه پوش روزی عملی خواهد شد و او از بندگاه خود خواهد گریخت و در آن روز کسی حریف او نخواهد بود . پس باز به فکر افتاد .
به جای جای جهان رفت . او گروهی را میخواست که آخرین افرادی باشند که به جزیره می آیند . گروهی که بتوانند روزی جایگزین او شوند .
نیروی روشنایی داستان ما دیگر توان سابق را نداشت . انسانها او را خسته کرده بودند . ولی در عین حال چاره ای هم جز کمک گرفتن از آنان نداشت . چون شبیه او هیچ موجودی در جهان نبود .
افراد زیادی انتخاب شدند و به جزیره آورده شدند . آنها کمک کردند و باز هم خوب و بد در میان آنها بود . اکنون جزیره را در بیرون از آن هم کسانی می شناختند .
نیروی روشنایی نتوانسته بود کارهای مثبت تری انجام دهد . زیرا که انسانها ذهنی بازتر از این که بود نداشتند .
تنها حرکت مثبت او محبوس نگاه داشتن نیروی تاریکی در آن محدوده بود .
هرچند که در همین محدوده هم اگر کسی پا میگذاشت از دست او گریزی نداشت . اما باز امکان گریز را از او میگرفت .
مرد سفید پوش میداند که خروج این نیروی تاریک نباید به هیچ شکلی از جزیره صورت بگیرد . چرا که در آن صورت شاید باید شاهد جهانی بود که مانند این جزیره کوچک مبدل به میدان نبرد نیروی تاریک جزیره شود .
مهمترین نکته این بود که در این محدوده او نمی توانست کسی را بفریبد .
زیرا در این محدوده او نمی تواند جسمیت انسانی داشته باشد .
محدوده های مختلفی در جزیره ایجاد شده بود . انسانها پا به هر جا بگذارند یا محدود میکنند و یا نابود . محدوده معبد , محدود تاریک , محدوده ….

گمشدگان …

برمیگردیم به شروع داستان . سالها باید طول میکشید تا نوبت به آخرین گروه جایگزینان برسد . اما این بار یک تفاوت دیگر هم وجود داشت . در میان آخرین گروه فردی بود که سالها بود ارباب تاریکی در انتظارش بود .
هواپیمای اوشینک ۸۱۵ در جزیره سقوط کرد .
افرادی کشته شدند . افرادی زنده ماندند . در میان زندگان , گروهی بودند که باید بعد از این داوطلب نامیدشان و از این میان یک نفر همان کسی است که در جایگاه مرد سفید پوش و خسته جزیره خواهد نشست .

در گوشه ای دیگر از این جزیره یک تابوت افتاده . صدای ریزش آب از نزدیکی تابوت به گوش میرسد . تابوت به آرامی تکان میخورد . شاید اگر آدمی آنجا بود از ترس قالب تهی میکرد .
تابوت آنقدر تکان میخورد تا دربش باز میشود .
لحظاتی بعد یک مرد به آرامی از داخل تابوت بیرون می آید . با آرامش لباسش را مرتب میکند و نگاه مسخ شده اش اطراف را از نظر میگذراند .
سپس با خونسردی مسیر مستقیمی را به یک سمت انتخاب میکند و به راه می افتد .

سالها قبل در یک قایق …

قایق از جزیره دور میشود و افراد به وادی سکوت فرو رفته اند . بلاخره یکی از قایق نشینان به حرف می آید .

نفر اول – چطور میتوان او را نجات داد ؟
نفر دوم نگاهی به سومین نفر انداخت و با اشاره به مرد سوم گفت :
– به او گفت ..
نفر سوم که در جلوی قایق نشسته بود و به دریا نگاه میکرد بدون این که برگردد می گوید:
– وقتی که مرده باشیم .
نفر اول – کریسچن , چطور باید مرده باشیم ؟
نفر سوم (کریسچن) – در واقع باید اسمشو فداکاری گذاشت …
………………………………………….. ……………………………….

شب اول سقوط…

افراد اوشینک در کنار ساحل نشسته اند .
جک مشغول توضیح دادن شرایط سقوط به کیت است .
ناگهان صدای غریبی از داخل جنگل به گوش میرسد . درختان تکان میخورند و از جا کنده میشوند . صدایی شبیه سوت کشتی و همزمان ضربه های متوالی به گوش میرسد .
هواپیما شکستگان با تعجب به سمت صدا نگاه میکنند …

پایان

نوزدهم اسفند ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت
تهران . فرخ . ف

VN:R_U [1.9.20_1166]
Rating: 10.0/10 (1 vote cast)
سفر به دیگر سوی تاریکی ها, ۱۰٫۰ out of 10 based on 1 rating

نوشته ای از Farrokh \\ tags:

نوشتن دیدگاه

شما باید برای ارسال نظر وارد سایت شده باشید سپس نظر خود را ارسال نمایید .

2 visitors online now
0 guests, 2 bots, 0 members
Max visitors today: 6 at 12:19 am IRST
This month: 8 at 11-29-2020 10:40 am IRST
This year: 75 at 06-20-2020 09:07 pm IRDT
All time: 75 at 06-20-2020 09:07 pm IRDT