تیر ۱۷

۳۳ سال پیش در چنین روز بی معنی ای مثل امروز من متولد شدم.
بسیار جالب است این بحث تولد، بسیار جالب است.
۳۳ سال گذشت و سخت هم گذشت!!!
هیچ تضمینی هم نیست که باقی مانده آن که قطعا کمتر از ۳۳ سال خواهد بود مثل آنچه گذشت نباشد.
کم کم وقتی به زندگی نگاه میکنم حسی جز نا امیدی نمیتوانم داشته باشم.
نا امیدی از همه دنیا و نا امیدی از همه آدمهاش و نا امیدی از خودم…نا امیدی محض!!!
اغلب اوقات من برای دیگران فرد امیدوار کننده ای هستم، اما برای خودم بی فایده به نظر میرسم.
نمی دانم که مقصر کیست!!
نمی دانم که اصلا مقصری هست یا نه!!
نمی دانم که اصولا جستجوی مقصر کار صحیحیست یا خیر!!!
تمام این ها در زمانی که در مملکت بلاتکلیفیها و نا امیدی ها گیر کرده باشی، پر رنگ تر به نظر میرسد.
در جایی که قلبها روز به روز از محبت خالی تر میگردد و کینه ها جای دوستی ها را میگیرد!!
همیشه از روز تولدم فراری بوده ام …
فراری از خودم!!
فراری از همه!!
فراری از دنیا!!
اما اصولا فرار هم بی فایده به نظر میرسد. آیا آدم میتواند از آنچه که هست فرار کند؟
من اصولا خواص بسیار مناسبی دارم برای سنگ صبور شدن، برای به درد دلهای مردم گوش دادن و رازهای آنها را به گور بردن. برای این که وقتی با افراد نا امید حرف میزنم حس میکنم که حس بهتری دارند و وقتی با آدمهای امیدوار صحبت میکنم، حس میکنم که امیدوارترند.
چه خوب… چه خجسته….چه بهتر ….
چه بهتر!!
گاهی به نظر میرسد که نقش اجتماعی ام در این روزگار کمی به وظایف خدا نزدیک شده. شاید بگویم یک پدر روحانی که همواره به اعترافات بندگان گنه کار گوش میکند و این در حالیست که خودش از غم مردم روز به روز غمگینتر میشود و مردم از صحبت با او روز به روز بهتر …

دیروز یکی از دوستان پس از یک سخنرانی یک ساعته در حالی که خیلی از صحبت با من خوشحال به نظر میرسید، گفت که بیا به مناسبت تولدت برایت فال حافظ بگیرم …
اصرارهای من در این که از این امر منصرف شود، کارساز نشد و …
این دوست من همیشه فال حافظ میگیره، واسه هر کاری میره سراغ جناب حافظ.
اما خیلی اوقات جواب ها با اونچه که در حال اتفاق افتادنه یکسان نیست.
گاهی به نظر میرسه که جناب حافظ هم با آدم چپ افتاده.
دوستم چند تا فال گرفت و تقریبا یکی از یکی بی معنی تر و نا امید کننده تر شد.
عاقبت دوستم نگاهی به من انداخت و فال حافظ را به کناری نهاد و جمله جالبی گفت : حافظا تو خود مانعی، از میان برخیز!!
گاهی اوقات همه چیز به بن بست و مشکل برخورد میکنه. گاهی اوقات هیچ کاری به اون نتیجه ای که لازمه نمی رسه.

به هر حال این پیش درآمد آغار ۳۳ سالگی من شد. ۳۳ سالگی ای که با شروعش بادهای نامساعد در سر زمین زندگی من وزیدن گرفت.
سالی که نکوست از بهارش پیداست. اما امسال به نظر میرسه که سال سی و سوم شمشیر را برای من از رو بسته است.
اتفاقات بد، اخبار بدتر و روزگار عجیب!!
چه نزاعی خواهد بود امسال!!!
اکنون باید همچنان ماند و زندگی کرد؟
باید همه چیز را همچنان تحمل کرد؟
باید سوخت و ساخت؟

به قول یک دوست : زندگی، همه عمر دویدن و به جایی نرسیدن…

VN:R_U [1.9.20_1166]
Rating: 10.0/10 (3 votes cast)

نوشته ای از Farrokh \\ tags:

2 visitors online now
1 guests, 1 bots, 0 members
Max visitors today: 4 at 01:35 am IRDT
This month: 27 at 07-05-2020 06:58 am IRDT
This year: 75 at 06-20-2020 09:07 pm IRDT
All time: 75 at 06-20-2020 09:07 pm IRDT